
هر سال وقتی محرم میشه ... بابام بهم میگه این افتخار نیس که بری تو هیئت و صداتو بلند کنی و گریه و زاری راه بندازی ....
میگه این افتخار نیست که بری تو دسته ها و لباساتو در بیاری و با زنجیر بیوفتی به جون خودت ...
میگه لازم نیست شمشیر دستت بگیری و فرقتو بشکافی ...
عوض این ریاکاریا ... برو فکر کن حسین چیکار کرد با عاالم
خیلی وقتا عقایدم با بابام یکی نیست ولی بعضی از عقایدشو دوس دارم ....
بابام میگه عزاداری واسه آقا خوبه اما نه اینکه از حد بگذرونی ...
به حرفاش که فکر کردم ... وقتی تو خیالم خودمو تو اون آشوب تصور کردم ...
تنم لرزید ...
همه شهدای کربلا دلیر بودن ... شجاع بودن ... اما ...
من یه دخترم ... یه روز زن میشم و یه روزم مادر ...
مادر شدنو خیییلللیی دوست دارم ...
وقتی یه لحظه به حال ربابه فکر کردم ... چه صبری داشتی زن ...
پسر 6 ماهتو .. گشنه و تشنه ... همه زندگیتو ... دادی به شوهرت ببره بین این همه دشمن ...
میدونستی تهش چی میشه ...
تو دلت غوغا بود ...
خدایا ینی اینقدر یه بندتو بزرگ میکنی که بتونی به خاطرت از همه کسش بگذره ...
تنها زمانی که ناخودآگاه اشکام میریزه مال وقتیه که یکی از علی اصغر بگه ...
هنوز اونقدر بزرگ نشدم که بخوام اینا رو درک کنم ... الانم حال دلم خوب نبود ... خواستم بنویسم تا شاید یکم حالم بهتر بشه ...
دوستان تو این ایام واسه هم دیگه هم دعا کنید
برچسب: محرم,محرم فؤاد,محرم 2016,محرم نویدکیا,محرمانه,محرمانه با همسران,محرم كوسا,محرمانه تهران,محرم بسیم,محرم پناهی,
نویسنده: پویان قنبری